![]() |
![]() |
|
| پاييز ها شروع پريشاني منند تقويم من بهار ندارد خزان شدم |
|
دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمی تونم شکوه کنم انگاری کوه غصه ها رو شونه ی من اومده آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم گاهی که بغض دارد خفه اش می کند آسمان را - آنقدر که رنگش به تیرگی می رسد (سیانوزه می شود) تا آنجا که ناگهان شروع می کند به فریاد زدن و ناخن کشیدن روی پوست تیرهء شب که خطی سفید بیافتد روی اینهمه کبودی و آنقدر فریاد می زند و جیغ می کشد و اشک می ریزد که باز می گردد به زندگی ..... به خودم فکر می کنم به گاهی که آنقدر خفه می شوم در خودم - غمهایم را- که سقف چشمهایم هر چند دقیقه یکبار روزهای متوالی چکه می کنند تا آنجا که دلم می خواهد بروم جایی دور از این مردم بروم مرکز ثقل کهکشان!( نمیدونم این واژه از کجا پرید تو مخم؟) بایستم و با بلند ترین فریادی که آسمان و زمین به گوش شنیده اند بالا بیاورم این همه هق هق را این همه سنگینی و سیاهی غمها را ... اما نه سیاونزه شدنی در کار است نه... تنها یک جای دنج و کوچک اتاق مچاله می شوم درون خودم و با فریادهایی که بیشتر خفه ام می کنند آرام می بارم و فکر می کنم به اینکه حتما تا ساعتی دیگر خشک می شود این اقیانوس خودجوش و آرام می گیرد این قناری زخمی درون سینه ام اما دریغ.... به زندگی باز نمی گردم باز می گردم به اجبار!!! گاهی دلم می خواهد ناخن باشم که هر گاه پایم بیش از حد از گلیمم فراتر رفت قطع شوم و شاید هم درخت که هر گاه زیادی به خودم بال و پر دادم و دستهایم زیادی کشیده شدند -هرس!! اما دقیق که می شوم می بینم ما آدمها بودیم دقیقا خود خودمان بودیم که زندگی را اینگونه جهنم کردیم....
ادامه این مطلب رو الان دیگه نمی تونم بنویسم کارتم داره تموم میشه پس باشد برای پست بعد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 مهر1388ساعت 14:48 توسط ...م |
|
|
اینم سهم امروز:
سلول انفرادی ام را دوست دارم چون شعر همیشه در جاهای تنگ اتفاق می افتد مثل آغوش تو !!!
نظر هم که فراموش نمیشه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 15:24 توسط ...م |
|
|
سلام به همه دوستام هم اونایی که فراموشم کردن
هم اونایی که هنوز اند با مرامای دنیان و حالمو می پرسن حالا چه اینجا چه ... امروز با چند تا جمله اومدم و اگر یادم اومد یه غزل !!و بعد : ياد نگرفتم چقدر دوست داشته باشم و يادم ندادند که چه طور فقط دوست داشته باشم . . گفته بودی شنا نمی دانی! من تو را غرق بوسه خواهم کرد... . اینم اون غزل هلاك كن همه را با نگاه سرسري ات تو مي تواني از اين بيشتر سياه كني به ابروي مغولي خوب زهر چشم بگير تويي كه ارث طلب داري از همه مردم تو را نمي شود اين گونه خانگي كردن هزار پير هرات است چشم روشن تو آرش پورعليزاده ـ رشت ............................................................ فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 تیر1388ساعت 20:17 توسط ...م |
|
|
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
دوباره اومدم هر چند این اومدن .... واسه شروع: دل بی تو درون سینه ام می گندد غم از همه سو راه مرا می بندد امسال بهار بی تو یعنی پاییز تقویم به گور پدرش می خندد با هر که رفت رفت دلم مال من که نیست علیرضا دهرویه و اما به یاد قصه های مادربزرگ: من که هیچ وقت مثل بچه آدم حرف نزدم این متنم درست بین امتحانام نوشتم . ولی چه درسی خوندم من همیشه یکی بوده و دیگری حق نداشته باشد و همیشه آسمان کبود و خاکستری تا زیر این آسمان یا همان گنبد کبود هیچ کس نباشد که آبی دریایی را بفهمد ... اما همه اینها به کناری و این به کناری که جنایت بشر است که پایان هیچ شاهنامه ای واقعا !! خوش نیست و انتهای هیچ داستانی کلاغها بنا نیست به خانه شان برسند خوب که فکر می کنم می بینم تمام قصه های مادر بزرگ دروغ بود .آنهم دروغهای بزرگ دوغکی ! ما که هیچ وقت نفهمیدیم بالا کجاست که برویم ببینیم ماستی هست که راست باشد یا نه ولی این پایین همیشه بساط دوغ و دروغ فراهم بود . همیشه شب و سیاهی بود ، همیشه غم و گریه بود ، همیشه کسی بود که نباشد در حالی که باید باشد و... عشق همیشه بود در حالی که هیچ وقت نبود و خدا هیچ وقت نبود در حالی که همیشه بود ولی بین اینهمه تو ( این تو خطاب به شخص خاصی نیست ) هیچ وقت نبودی ، نیستی و نخواهی بود- | | | | | | | زنی از ارتفاع افکار پیچ در پیچش خودش را پرت کرد و تازه فهمید آن بالا هم نه ماست بود و نه راست ، نه دوغ بود و دروغ ، نه ... و فقط هیچ بود ، هیچ هیچ و در این هیچها یک هیچ کوچکِ بزرگِ نازکِ شیشه ای یا چینی هست که یا مال سهراب است یا من یا .... هر کسی که پی به وجود هیچش برده باشد . در طول زمان نگارش من سه چیز وجود دارد : مداد و کاغذ و یک مشت فکر و واژه از هم گسیخته و البته زمان که آنقدر بی ارزش است که به حساب نمی آید .حالا باید بین این چند یا دیکتاتوری سزاریسم بر قرار باشد یا حکومت الیت و در غیر اینصورت باید این نوشتن ها نتیجه هرج و مرج و بی نظمی افکار سازماندهی نشده ای باشد که مدتی ست توی سلول انفرادی اش هذیانهای ! افلاطون و ارسطو و کانت و وبر و مارکس و روسو و راسل و هزار جور موجود جهش یافته دیگر را به مخ بینوایش تزریق می کند اما بگذریم تا هنوز ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 فروردین1388ساعت 11:40 توسط ...م |
|
|
سلام
کسی میدونه من چرا یهو اینجوری شدم ؟ که بتونه کمک کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امروز یه آپ میذارم که بعضیا خوندنش تا بتونم چیزی رو که امروز قرار بود آپ کنم واسه هفته بعد بذارمش تو وبم فقط امیدوارم.... زندگی این روزها فقط می تازد .کار به این ندارد که خوب می دود یا ...
پیشاپیش عیدو تبریک می گم البته قبل از عید باز هم آپ میکنم (یعنی امیدورام) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 7:50 توسط ...م |
|
|
اصلا یادم رفته وبلاگی هم هست که یه روزی ...
آورده است چشم سیاهت یقین به من هم آفرین به چشم تو هم آفرین به من من ناگزیر سوختنم چون که زل زده ست خورشید تیز چشم تو با ذره بین به من بر سینه ام گذار سرت را که حس کنم نازل شدست سوره ای از کفر و دین به من یاران راستین مرا میدهد نشان این مارهای سر زدذه از آستین من تا دست من به حلقه زلفت مزین است انگار داده است سلیمان نگین به من محدوده قلمر من چین زلف تو ست از عرش تا به فرش رسید ست این به من جغرافیای کوچک من بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین به من!
علیرضا بدیع |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 10:20 توسط ...م |
|
|
سلاااااااااااااام
از این به بعد می خوام فقط شعر بذارم اینبار هم به مناسبت تکرار سالیانه ع ش ق !!! این اشکها به پای شما آتشم زدند شکر خدا برای شما آتشم زدند من جبرئیل سوخته بالم نگاه کن معراج چشمهای شما آتشم زدند سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم هر جا که در عزای شما آتشم زدند از آن طرف مدینه و هیزم از این طرف با داغ کربلای شما آتشم زدند بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن یک عمر در هوای شما آتشم زدند گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور ؟ گفتند بوریای شما . آتشم زدند ... دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان همراه خیمه های شما آتشم زدند امروز نیز نیر و عمان و محتشم با شعر در رثای شما آتشم زدند
سید حمید برقعی ...قم عزاداریتون قبول |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 11:28 توسط ...م |
|
|
این شعر و یه روز (که فکر کنم زمستونی بود ) یه داداش مهربون تقدیمش کرد به من :
اسم مغازه اش را گذاشت ساحل ... نمی دونم چرا نمی تونم عکس بزارم
اگه این منم که مارو چشمتو رو آینه وا کن نمی دونم خیلی از ما دیگه جز شب چی می تونه عینک خیال و وهم و |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 13:55 توسط ...م |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دريا
سخت است می نوش کسی دیگر بود // شمع شب خاموش کسی دیگر بود // با یاد کسی که دوستش می داری // یک عمر در آغوش کسی دیگر بود |
|
RSS
|